سریالnote bookقسمت هشتم

بلاخره ایمی منو پرت کرد کنار و به زوووووووووووووووووور در کمد رو باز کرد...

وای بچه ها من نمیتونم ببینمگریهگریهگریه

ایمی(منو گذاشتی سرکارعصبانیسونیک که این تو نیست!!!منو میذاری سرکار پدر سوخته بدهم پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرسوخته ات رو در اورندعصبانی)

وای سونیک واقعا اون تو نبودتعجب

ولی به من گفته بود تو کمد قایم میشهکلافه

حالا چیکار کنم!!!!!!متفکرنباید به روی خودم بیارم ممکنه ایمی بفهمهنگران

من(دیدی ایمی!!!!!سونیک اینجا نیستفرشته)

ایمی(شاید اینبار سونیک از دستم در رفته باشه!!!ولی دفعه بعد پیدات میکنم سووووووووووونییییییییییییک)

بلاخره ایمی رفت...اووووووووووووووف یه نفس راحت کشیدماوه

من(سونیک!!!!عصبانیکجایی از ترس مردم!!!!)

سونیک(بابا من زیر تختم میدونستم عمرا اینجا رو بگردهخنده)

من(پس چرا به من نگفتی میری زیر تختعصبانی)

 

سونیک(خب در حین نگرانی یکم شوخی هم میچسبهقهقهه)

منم هیچی نگفتم...

غروب اون روز با سونیک رفتیم بیرون قدم بزنیم...یه هات داگم زدیم تو رگ که خیلی فاز دادخوشمزه)
خب داشتیم می رتیم خونه خونه که من چشمم به یه دختری افتاد...

من(سونیک...بنظرت اون کیه؟سوال)

سونیک(نمیدونم ولی هرکی هست برام اشناستخنثی)

بعد از یکم دقت کردن یادم اومد...اون دیانا بود...

رفتم پیشش و باهاش حرف زدم...

من(سلام دیانا)

دیانا(سلام....ببخشید شما؟؟؟)

من(وقعا منو نمیشناسی ؟؟؟؟ابرو منم علی کریس)

دیانا(وقعا تویی؟؟؟؟؟خیلی از دیدنت خوش حال شدم ...تو اینجا پیش کی زندگی می کنی؟)
من(پیش پسر عموم...تو چیچشمک)

دیانا(منم پیش خالم میمونم)

من(نظرت چیه بیای خونمون؟)

دیانا(البته...)

 

زبانزبانادامه دارد...زبانزبان 

/ 0 نظر / 16 بازدید